تبليغاتX
خدا
گویند اگر نپرسدت حال سهل است حزین مشو از احوال صد سال خبر اگر بگیری چشم است به هم زدن به انگار جان است و اگر که ان بگیری شرم است کم است و مال زنگار یاد از دل دوستان مگیری یاد از دل بی زبان و غم دار
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:0 توسط alirezash2200 |

بزرگترین گناهان کوچکترین آنها هستند زیرا برای گناه بعدی زمینه سازی می کنند .
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:14 توسط alirezash2200 |


گشته دنیا پر ز نیرنگ و فساد-----------------------چون سرای عدل مردم شد کساد

صد فریب و صد دروغ بی سبب-----------------------حاصلش قلبی به سینه چون جماد

پوچ و خالی چون سخن رانیم بسی--------------------حال راستی را گذاریدش زماد

من کجا یابم یکی صادق کسی ----------------------- بی ریا را نیست سرایی از مراد

راست گفتم پرریا خواندند مرا ----------------------------عالم دهر را که خواند بی سواد

داستان شد راستی گشت خاطره -------------------- هیچ شد راستی به راستی شد نماد

این نمادین را نویسم شایدش --------------------------خواند آن را اهلی از راستی و راد

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 23:3 توسط alirezash2200 |


این قلم باز است به دستم دست من جانش پر از یاد . یاد آن شورم بخیر ، چون که رفت از کف به جز شوری نماد چیزی بغیر .
***************************
یاد آن روزی که کودک بچه ای من شاد بودم از غم و بیداد دنیا بس چو آزاد بودم
در نگاهم یک هیاهو بود و شادی دلهره در قلب کوچک انتظار وقت بازی.
جنگ و آتش بهر کودک قهر کودک بازی کبریت ، لعب دنیا کبر دنیا بادکنک رنگی که ترکید .
***************************
یاد آن روز آغازم بخیر میدویدم میدویدیم پا به پا همراه یاران دبستان دسته دسته صف به صف سوی معلم سوی گامی سوی فردا . بچه ها سرگرم خواندن ناگهان بابا به ما آب داد شدیم سیراب . همه قصدی به دل پای استوار سوی هدف تصمیم کبری اندر دو کف میخواستیم دکتر شویم !!
***************************
یاد ش بخیر روز نماز اولین ، روزی که رویم شد به دین دوری بجستم من ز کین .
روزی که شعری بخواندم بر سجود ذره ذره در وجودم رخنه کرده است بوی عود .
یادش بخیر
یاد آن روزی بخیر من قلم در دست بنشستم شبی با دلی شاد به دور از هر غمی کاغذی پر کردم از دل .
چه زیبا بود روزی که نسیم را حس بکردم روی صورت از ره احساس سیرت ، نان خوردم مزه کردم آب را بس مزه کردم روح موجود طبیعت را چه زیبا غرقه گشتم از سرای هیچ لحظه ای گشتم و بر گشتم ، ای کاش می بودم تمام و میبوییدم تمام .
یاد هر روزم بخیر یاد امروز و فرداها بخیر .



+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 0:8 توسط alirezash2200 |


وطن واو و طا و نون همه پیوسته مجنون
وطن این آب و این خاک دلیران بر کفن خون

وطن غیرت سرای راد مردی خانه ی ما
همه دیوان بدانند زین سرا آنها ندارند جا

هزاران چشم بر درها هزاران دل بساید
که هر مادر برای هر گل پرپر ز دیر دارند

کنون است سازش و وقت و زمان آرامش
بر آن مادر کجا سازش ندارد آهی از نالش

به چشمانم ندید هرگز گلی بشکسه و رنجور
شنیدم بس ناله ها را از فقان رفته از دور

کجایست آن بهشت پر ز نعمت تا ببینند
مادران تا اندکی بر دلهای خود آرم بگیرند

یکی دیروز بر پیشانیش یاهو ببستی
کنون کوله برای منزل دیگر ببستی

ندانی شاد باشی یا که محزون
ز جنت یا که از یاری تو محروم

من آشفته هیچ بر لب نیارم همان بهتر
که این حرفم ندارد غمی را از دلی کمتر



+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:11 توسط alirezash2200 |


از الف حرف چو آغاز شود ------------------------- آب را منشا آغاز شود

به زلالیش بشوییم صورت ----------------- قدحی نوش و سپاس خلقت

به نسیم خنکی از سحران -------------------- به پیام آور راهی ز دلان

صبح امید گشاید چشمان -------------------- دل دیدار کند از هجران

به بنا منشا انسان تربت --------------------- به تیمم به نمازان استد

که ز آن امده و باز شویم ------------------ جملگی سوی بناساز رویم

این عنایت ز سر مهر خدا ------------------- بگشایند تمام بشریت گلها

دل ما مست ز بوی جنت --------------------که زبان قاصر شکر در حیرت

یک یک سبز اشارات زمین ----------------- طالب مغفرت از صاحب دین

کرده اند دست نیازی به فراز --------------- همچو انگشت اشارت به نیاز

جهت حب و قرابت به عزیز ------------------- زرد و ریزان عاقبت در پاییز

مرغکان گرچه ندارن نفسی -----------------یکی بر دار و یکی در قفسی

شور و آواز به باز آغازند ------------------------- طرب و ساز دیدن آن نازند

چهارده خلق خدای سبحان ------------------ شاید اندرز به اندیشمندان
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:34 توسط alirezash2200 |

شبي تنها به يک کنجي نشستم
دو چشمم را به روي هم ببستم
به ژرفاي خيالم غرقه گشتم
دلي از دار اين فاني ببستم
که تا حسي و مفهومي نگارم
زباني جز به شکوه درگشايم
ترانه بر غم آشفته خوانم
ز مهر و کين دلي آکنده و خالي بدارم
که ام من گر بدين سان چون سخن گويم
گنهکارم بخواهم حرفي از عرفان نگارم
ز خود گويم که سرشار از تباهم
که جز اميد رحم حق ندارم
تمامم مملو از هرچه هراس است
که پايي بر سرا منزل گذارم
چگونه جهر بر خلق خدا خوانم
خدا داند که چندين دل شکانم
چگونه حد نامحدود شلاق
تواني بهر تاب آرم
ز خشمش من جز به رحمش کجا دارم
پناهي جز به اکرامش کجا يابم
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:28 توسط alirezash2200 |

شرشر نم همچو ساز خیس تنم از نواز

بوی تر هر چمن دانه به دانه نماز

غرش شیر سپهر از پس هر چشمکی

بهر دل عاشقی در شب پر رمز و راز

چرخ زند شبنمک اوج به مشکین سما

نظم نوازی کنند شبنمکان در فراز

گرچه فرود و سقوط آیدش آنرا ز عرش

بیم ندارد دلش از خبر صعد باز

رقص کند اشک شب از سر چنگ نسیم

از سر شعری ز ابر از غزلی سازه ساز

برگ نماند یکی خشک ز مهربان رگ

تر کندش آسمان تک تک اهل نیاز

کوه به همراه شب اشک ز سنگ سخت

گریه بدارد ز شوق از جهت روی ناز

هر طرفی سو کنم رحمت رب در نظر

هر نم باران شب جلوه ای از پایه ساز

عنصر هر کوچکی در نظر آدمی

در نم هر بارشی شکر خدا چاره ساز
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:8 توسط alirezash2200 |

بباشد حد بسی محدود ز پندار
 
چو دارم قصد انگارش ز دلدار

چو این دلدار ندارد حد و قیمت 
 
که قیمت آفریدست او ز رحمت

بگفتند و سرودند و نوشتندش به اوصاف           

 هزاران را هزاران بار به هر ایزد سزاوار

 بباشد راوی عاشق تلاشش وصف ارزش

که نامحدود ندارد ترازی بهر  سنجش

تمام حرف دل آنچه توان دارم بگویم

خدا داند ز حدم که بس ناحد بگویم  

به نزدش بیکران محدود به صفر است

به  علمش عالمین امی ز نور است

که این نعمت را به حجت نهاده

که عشقش کرده به دلها زیبا جوانه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 0:45 توسط alirezash2200 |

شب است یک شب مثال هر شب دیگر
ولی دل این نمی گوید چو دارد حال دیگر

تمام روح شب در حس یک غوغاست شاکی
چو باشد جیرجیرک میزبان شب همچو راوی

تنش خرد ؛ می کند با آن نوا هر پیلتن خرد
به فریاد آورد جانش چو جان را دزد دیشب برد

به اسرار من وما اوست آگاه میزند زار
به آنچه رخ داده هر شب در دل تار

چو می داند کدامین سر کجا بالین دارد
کجا کودک بجای نان هوا را میل دارد

چو می بیند مردم شب را در خیابان
که بی منزل بسان کوچساران

روانند هر جهت را بهر روزی در شب سرد
که هرگز آن ندیده اهل نامرد

همان نامرد آرام بالین حس نکرده
که دوزخ در گاو صندوق جمع کرده

دل جیرجیرک شب طاقت ندارد
که بیند لیک چشم بر هم گذارد

خدایا خرد خلقت جیرجیرک بانگ دارد
من اشرف وجودم بر سکوتم شرم دارد

بانگهای جیرجیرک شب پایان ندارد
جیبهای نامردان که آخر را ندارد

چو هرشب شنیدی نای جیرک
بدان یاد آور است آن دست کودک

که اسپندش در اسفندش بسوزد
که عیدش جامه ی چرکین بدوزد

به پایان میرسد این نامه و اسپند و اسفند
ولی باز بانگ دارد جیرجیرک ما پای در بند
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:11 توسط alirezash2200 |

چه بسیار دیده ام دستان پر چتر زیر باران
هراسان می دوند لرزان مثال گرگ دیده در بیابان

ز هر سو می دود پای گریزان
چه ترسی از نعم از سوی یزدان

بباید رفت زیر رگبار خروشان
که باشد قطره ای از لطف یزدان

چو خوابت فراوان باشد اندر شامگاهان
ندیدی لذت دیدار شبنم بر گیاهان

بدان آرام آمده لولو بامدادان
به قیمت داردش آنرا فراوان

بدان دریا فرستاده پیامش را شتابان
به آبی بس زلال همچون چشمه ساران

بشویی دست و رو باشی ز یاران
ز غفلت چهره ات پاک و نمایان

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 1:5 توسط alirezash2200 |

دشنه ام در دست  میشکافد سینه ی کاغذ

میزند طرحش چنین خونین چو طرح دشنه ات بر من

چو آن روزی که کردی سینه ام پاره

که بارید آسمان از غم به ژاله

در آن روزم که داشتم بالها یی همچو پروانه

شکستی هردو بالم را در آنی با اشاره

ندیدی گریه ام را در شبان بی ستاره

چو نشنیدی صدایم را در آن هنگام ناله

چنین باشد تمام رسم این دنیای بیگانه

چنین عاشق کشی باشد سزای هرچه دیوانه

در عالم آن عشق باشد جاودانه

که باشد صاحبش آن فاتح خانه

که سازد هردو گیتی را به سازه

تمامش عشق باشد آن خدای جاودانه

زبانم قاصر از وصفهای عاشقانه

ولی در دل بدارم این نهان عشق رازواره

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:5 توسط alirezash2200 |

سر به درد آمده است

مرد به خم آمده است

فکر به جایی نرسد

گرم به سرد آمده است

مهر به اتمام رسید

سرد چه زود آمده است

باد به سوز می وزد

کاج به زرد آمده است

همدلی از دست رفت

جمع به فرد آمده است

نیک نگر بر جهان

آنچه به سر آمده است

اهل دل و عشق باش

چون که سزا آمده است

این قلم است شرمگین

چون به چنین آمده است

باش امیدوار دوست

زمزمه ای آمده است

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 23:13 توسط alirezash2200 |

هوا سرد است من آن گرما بخواهم
تمام لحظه ها در بغضها سرگرم خوابند
من آن غوغای دیرین را بخواهم
چو تنگ است دل به فریادی گشایم
زبانم را ز هر بندی زدایم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 0:45 توسط alirezash2200 |

باد وزیدن گرفت در دل سرو دلم
سرو به خود جان گرفت ریشه بکرد در دلم

ساقه ی دل گل شکفت راز نهان را بگفت
سر کلامم سرود غصه ز جانم زدود
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 1:9 توسط alirezash2200 |

خبر دارم از نامه هایت از نامه هایی که می گذارد جای پایت
جای پای پر ز مهرت در نگاهم در نگاهت در نگاه اشکبارم در نگاه اشکبارت

نامه ی من بس سیاه است از سیاهی شرمسارم شرم سار است
شرم سار است دیدگانم شرمسار است این قلم
شرمساری را چگونه خط زنم
بگذار تا همه در دل برم .
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 0:17 توسط alirezash2200 |

دردهایی من در این سینه نهان دارم دردهایم به اهلش خواهم سپرد

تا بدانگه که نگویم سینه ام خواهند فشرد پاره خواهند کرد زبانم را به گویش

از نکوهش از بلا از جزای دار نیستی داری بی بقا .
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:40 توسط alirezash2200 |

به نام آنکه هرچه هست و آنچه نیست پنداریم از اوست

تمام ماسوا و هرچه رسوا در جهان است صاحب اوست


با سلام خدمت تمام دوستاران شعر و ادب فارسی.
اشعاری که در این weblog قرار می گیرند اشعاری از خودم یعنی ASH هست
امیدوارم که خوشتون بیاد.....
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 15:35 توسط alirezash2200 |