تبليغاتX
خدا - بانگ جیرجیرک شب
شب است یک شب مثال هر شب دیگر
ولی دل این نمی گوید چو دارد حال دیگر

تمام روح شب در حس یک غوغاست شاکی
چو باشد جیرجیرک میزبان شب همچو راوی

تنش خرد ؛ می کند با آن نوا هر پیلتن خرد
به فریاد آورد جانش چو جان را دزد دیشب برد

به اسرار من وما اوست آگاه میزند زار
به آنچه رخ داده هر شب در دل تار

چو می داند کدامین سر کجا بالین دارد
کجا کودک بجای نان هوا را میل دارد

چو می بیند مردم شب را در خیابان
که بی منزل بسان کوچساران

روانند هر جهت را بهر روزی در شب سرد
که هرگز آن ندیده اهل نامرد

همان نامرد آرام بالین حس نکرده
که دوزخ در گاو صندوق جمع کرده

دل جیرجیرک شب طاقت ندارد
که بیند لیک چشم بر هم گذارد

خدایا خرد خلقت جیرجیرک بانگ دارد
من اشرف وجودم بر سکوتم شرم دارد

بانگهای جیرجیرک شب پایان ندارد
جیبهای نامردان که آخر را ندارد

چو هرشب شنیدی نای جیرک
بدان یاد آور است آن دست کودک

که اسپندش در اسفندش بسوزد
که عیدش جامه ی چرکین بدوزد

به پایان میرسد این نامه و اسپند و اسفند
ولی باز بانگ دارد جیرجیرک ما پای در بند
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:11 توسط alirezash2200 |