بباشد حد بسی محدود ز پندار
چو دارم قصد انگارش ز دلدار
چو این دلدار ندارد حد و قیمت
که قیمت آفریدست او ز رحمت
بگفتند و سرودند و نوشتندش به اوصاف
هزاران را هزاران بار به هر ایزد سزاوار
بباشد راوی عاشق تلاشش وصف ارزش
که نامحدود ندارد ترازی بهر سنجش
تمام حرف دل آنچه توان دارم بگویم
خدا داند ز حدم که بس ناحد بگویم
به نزدش بیکران محدود به صفر است
به علمش عالمین امی ز نور است
که این نعمت را به حجت نهاده
که عشقش کرده به دلها زیبا جوانه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 0:45 توسط alirezash2200
|