میزند طرحش چنین خونین چو طرح دشنه ات بر من
چو آن روزی که کردی سینه ام پاره
که بارید آسمان از غم به ژاله
در آن روزم که داشتم بالها یی همچو پروانه
شکستی هردو بالم را در آنی با اشاره
ندیدی گریه ام را در شبان بی ستاره
چو نشنیدی صدایم را در آن هنگام ناله
چنین باشد تمام رسم این دنیای بیگانه
چنین عاشق کشی باشد سزای هرچه دیوانه
در عالم آن عشق باشد جاودانه
که باشد صاحبش آن فاتح خانه
که سازد هردو گیتی را به سازه
تمامش عشق باشد آن خدای جاودانه
زبانم قاصر از وصفهای عاشقانه
ولی در دل بدارم این نهان عشق رازواره